میخنده

دل نگارها ,خفا خفته های من

میخنده

دل نگارها ,خفا خفته های من

تو به خواب خوش بیاسای و به عیش و کامرانی

دیشب دلم برات خییییلی تنگ شد و افشاریت ر گوش کردم که توش یکی گفت ...

دلم خواست بهت بگم که چقدر مایه ی افتخار منه که لا اقل یه ز مونی  دستت تو دست من بود و سرت رو شونه ی من و بگم که چقدر دلم برات تنگ شده ولی نگفتم بازم :) نتیجش این که خوابت رو دیدم که مهدی توانا بهت میگفت که... امشبم با اجازه ات ر فتیم تو یادت و افشاریت عین مار هندیا ما رو رقصوند, گفتم اگه میخوام خوابت رو نبینم اینا رو لا اقل اینجا بنویسوم.

از تو عزیزتر نیست توی دنیای بزرگ من.

ضمنا اینا رو باس با نی کیانی نژادی که خودت تو فولدر other دادی گوش کرد با یه تک لامپ هالو‍‍‍‍ژن زرد یا چراغ مطالعه ی که به سمت دیوار گرفته شده و نورش زرده.لطفا تا شرایط رو مهیا نکردی گوش نکن.

هنوز آرزوی منی :)



مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست               که راحت دل رنجور بیقرار منست

به خواب در نرود چشم بخت من همه عمر        گرش به خواب ببینم که در کنار منست

حقیقت آن که نه در خورد اوست جان عزیز        ولیک در خور امکان و افتخار منست

اگر هزار غمست از جفای او بر دل                    هنوز بنده ی اویم که غمگسار منست

درون خلوت ما غیر در نمیگنجد                        برو که هر که نه یار منست بار منست

به لاله زار و گلستان نمیزود دل من                  که یاد دوست گلستان و لاله زار منست

ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت              دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست؟

و گر مراد تو اینست بی مرادی من                   تفاوتی نکند چون مراد یار منست


به خدا اگر بمیرم که دل از تو بر نگیرم                       برو ای طبیبم از سر که دوا نمی پذیرم

همه عمر با طبیبان بنشستمی و خوبان                  تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم

مده ای حکیم پندم که به کار در نبندم                      که زخویشتن گزیر است و ز دوست ناگزیرم

تو به خواب خوش بیاسای و به عیش و کامرانی         که نه من غنودهام دوش و نه مردم از نفیرم

نه توانگران ببخشند فقیر ناتوان را                            نظری کن ای توانگر که به دیدنت فقیرم

نه تو گفته ای که سعدی نبرد ز دست من جان           نه به خاکپای مردان چو تو میکشی نمیرم


ناهید خاله و یه دونه تار موی تو

چه روزگار تلخی شده.بیتا میگفت دلش میخواد زودتر نوروز شه شاید سال دیگه بوی بهبود احساس کنیم... تولدت مبارک.

کلا احساس میکرد این سال رو دوس نداره و میخواد زودتر تموم شه :) نمیدونم چقدر منطقیه شاید فقط یه جور امیدواری که روزگار با تغییر سال خوب شه.

_:) یادمه تفلک شب عید پارسال هم همین رو بهم گفت وبهش گفتم سال منم سیاهترین بودولی امیدوارم برا هر دو مون سال بهتری بیاد... تا جاییم که در توانم بود سعی کردم بهش محبت کنم(همینجور به نسیم برا درداشون)ولی انگار چیز زیادی در توانم نبوده :) انگار همون sms ها رو قراره شب عید امسال هم داشته باشیم.خیلی نازه بیتا گریه ام میگیره از غصه هاش اما گریه کی فایده داشته؟!! امیدوارم روزگار لا اقل ظلمش رو از رو سر بیتا برداره.بعد از شاد دیدن نسیم به رحم روزگار هم امیدوار شدم هر چند بعضی زخماش رو مرحمی نیست.امیدوارم برا بیتا :)

_:)

_بازم یه دنیا ممنون یادم بودی میخنده ی خیلی عزیز و بزرگوار,نمیدونی چقدر شادم کردی:) (عمو ... هستم ! ;) ) رسید پیام قبلیم؟

_بله رسید.مرسی از تو.مراقب خودت باش.شادی جای غم هات.

_مرسی تو هم شاد باشی,شبت بخیر :)


میخوای با یه تیر دو نشون بزنی نفسم؟؟

کاش مثل من عاشق بودی نه برا این که برگردی که آرزوی سنگینیه فقط برا این که میفهمیدی که هزار سال هم بگذره حتی یاد چوب های تو رو با هیچ کس دیگه ای عوض نمیکنم.آرزوت شادیه منه ولی کاش زودتر بفهمی با دم تو زنده میشم و بس.

پادشاهم چو به دست تو اسیر افتادم

هنوز...

آخرین باری که دنبال وبلاگت رفتم پاییز ۸۷ بود به امید این که یه خبری ازت پیدا کنم ولی وبلاگت نبود.حالا بعد عمری خواستم یه گوشه برا خودم چیز بنویسم تا به یاذگار بمونه...

گفتم حالا خودم راش میندازم اما اونجا گفت یک کس دیگه داره این وبلاگو رفتم یه جا دیگه اونم اشغال بود اما این جا رام دادن و شروع کردم.ولی از محیطش خوشم نیومد و اومدم همونجا با اسم

*** خودمو جا دادم.

 از وقتی ۳۶۰ بسته شد حسرت لااقل خوندن نوشته هات رو دلم بود ولی هیچ جا نبودی.

وشگفت آور اینکه حالا که وبلاگ باز کردم میبینم تو هم  باز کردی و فقط چند روز زودتر!!

یاد تله پاتیه ماهمون میافتم و وقتایی که حضور من رو حس میکردی اطراف خونتون و اون اسمسی که تابستون جدایی زدی که حضور من رو حس کرده بودی!!

راستش وقتی دیدم ۱۳ روز زودتر از من اومدی خواستم بهت بگم ماجرا رو تا بفهمی که هنوز حس ششمت کار میکنه ولی ترجیح دادم نگم تا از فکر این که فهمیدم دوباره وبلاگ ردی و میتونم مطالبت رو بخونم تو حرفات فیلتر نذاری و خود خودت باشی.مثل قدیما که وانمود میکردم نمیدونم اصن ۳۶۰ چی هست ولی هر روز ۳۶۰ تو رو چک میکردم.نامردیه من بلاگ تو رو بخونم و تو نتونی مال من رو بخونی اما برات بهتره گلکم چون حرفام مثل خوذم دور از شادین و بیشتر خون دل.

اما برا من خوبه چون میبینم که شادی خوشحال میشم.

نمیدونم کی روزگار دوباره تو رو بهم برمیگردونه تا این دفتر خاطرات رو با هم ورق بزنیم ولی اگه الان کنارم نشستی و دارم  بهت اینجا رو نشون میدم و داری این خطوط رو میخونی بذار این جمله رو خودم برات بخونم (نه صدام خشگله!!):

همه ی هستیه منی هر چقدم پیر و شکسته شده باشم از الان دوباره جوون میشم :)

حالا هم بدو تو بغلم  D:

ادامه مطلب ...