میخنده

دل نگارها ,خفا خفته های من

میخنده

دل نگارها ,خفا خفته های من

یک جدار سیب

بچه که بودم یه کتاب علمی می خوندم به زبون ساده و داستانی راجع به فضا و زمان نسبیتی و ... یه جاش یادم میاد تشبیهی شد از دنیا به یک سیب که مسیر های مشخصی برای حرکت کرم ها توش بود یه نقاشی بود از ۲ تا کرم بامزه که دقیقا بغل هم بودن ولی یه جدار نازک سیب بینشون بود. 

اگه میخواستن به هم برسن اولا باید یکیشون ثابت میموند دوما اون یکی یه مسیر بی نهایتی رو پیچ در پیچ طی میکرد تا شاید به هم می رسیدن.نگاه کرما تو نقاشیه هم بامزه بود هم مظلوم . جفتشون همدیگه رو حس میکردن و میدونستن که : فاصله شون یه قدمم نیست فقط یه دیوار نازک سیب ولی فاصله ی قانونیشون بی اندازه ست. 

همون موقع هم حس تلخی بهم دست داد و این تصویر و تلخیش تو ذهنم حک شد.یه بار دیگه هم همچین حسی رو تو نوار موبیوس دیدم به گمونم  نقاشی ۲ تا زنبور بود بغل هم ولی یکی این ور و یکی اون ور نوار. 

حالا بعد گذشت سالها با گوش دادن قطعاتی از یه کلاس موسیقی دوباره اون حس تو وجودم زنده شد. 

و چه زنده شدنی... 

همجواری توامان غربت و قرابت ...    

حسی کلفت از جنس  

خیلی دور ،  خیلی نزدیک  

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد