میخنده

دل نگارها ,خفا خفته های من

میخنده

دل نگارها ,خفا خفته های من

آستانه ی شنوایی ما خسروان

به نظرم اومد دستام پیر شدن.ظاهرش هیچ فرقی نکرده اما امروز بعد از مدت ها اونم توی پادگان اشک ته چشمم حلقه زد.در حال رژه بودیم ولی من یاد یه خاطره ی دور افتاده بودم.بازی انگشتای دست ها و شست ها کنار پنجره ی ماشینی که ار میانبر زعفرانیه میرفت تجریش.

۲تا دست شاد گره خورده که با هم بازی و زور آزمایی میکردن.یه لحظه به نظرم اومد دستامون عین ۲ تا بچه بودن.۲تا موجود با احساس و با شخصیت که با دوستی ما دوست شدن و به هم خو گرفتن و عشقبازی کردن و بعد از ۲ سال با هم بودن بدون هیچ گناهی از هم جداشون کردیم.اشکم از تصور ستمی بود که به دستای بی زبونمون روا داشتیم و نفهمیدیم.انگاری فرکانس صداشون مثل مورچه ای باشه که زیر پا له میشه و با تمام وجود فریاد میکشه اما ما هیچیشو نمیفهمیم.وقتی تو صف رژه اسلحه رو محکم تو دستم گرفته بودم اینا از ذهنم گذشت انگار زبون بسته بعد از ۲ سال بهم میگفت آغوش من جای گلم بود نه این هیولای آهنی.ستمگر!

یاد شستت افتادم که ۳ سوت شست من رو تو کشتیشون خوابوند (کنار پنجره ی همون ماشین)و روش رقص شادی میکردو شست کنف شده ام هم شاد میخندید.دلم واقعا برا تفلک سوخت که عین من چیزی جز اسلحه به آغوش نمیگیره.


به یاد میمونی ها گفت:

بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم :)

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد