میخنده

دل نگارها ,خفا خفته های من

میخنده

دل نگارها ,خفا خفته های من

میلفورد ۶۷۸

نمیدانم آن روز                                                              ( امروز ۲ دی ۸۶) 

که دستان نازش به دست دگر بود 

چه از دست من دید 

 که آن گونه از من برنجید 

 

همان دم که از پیش آن دوست 

به پیش من آمد و با کوله باری از شوق شیرین دیرین 

به من گفت از گرمی ونرمی دست های چو آغوش 

و من درد دیرین خود را به سختی 

پس خنده هایم نهاندم 

که حتی صدای شکستن 

صدای دلم 

گوش او را نزارد 

 

و شاید چو در چشم پرسوز من 

نبود همچو شوقی 

به آن تلخی از من برنجید 

... 

یادت بمونه وقتی نزدیک میدون قدس مهات سیخ شد و سرت سوت کشید و چشات سیاهی رفت و فشارت افتاد و غم از درون خوردت اما مجبور بودی لبخند شادی به لب داشته باشی تنها و تنها چیزی که آرومت میکرد این بود که:  

قرار نیست چیزی پابرجا باشه همه چی بالاخره تموم میشه  

۲ دی ۸۶

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد